تبليغاتX
کــــــــودکانـه
کــــــــودکانـه
ماهی قرمز کوچولو ...

اون شب ماهي قرمز کوچولو هرچي تلاش کرد نتونست بخوابه ، فکر ماهي سياه کوچولو راحتش نمي ذاشت ، حال و هواي دريا به سرش زده بود ، ديگه از اين غذاهاي تکراري داشت حالش به هم مي خورد ، ... مامان بزرگ مي گفت دريا جاي خيلي خيلي بزرگيه ، طوري که نه تنها دوازده هزار ماهي قرمز ، بلکه سي هزار تا يا حتي صدهزار تا ماهي قرمز مي تونن بدون اينکه کوچکترين تماسي با هم داشته باشن به راحتي توش شنا کنن ، البته مادربزرگ هميشه اضافه مي کرد که دريا جاي خيلي خيلي خطرناکيه ، و اين جمله رو هر دفعه چندين و چند بار تکرار مي کرد . اما ظاهرا اين حرفها به گوش ماهي قرمز کوچولو نمي رفت که نمي رفت . بخصوص حالا که قصه ماهي سياه کوچولو رو شنيده بود ...

اون شب ماهي کوچولو براي اولين بار به عيادت ماه رفت ، زير قرص ماه دراز کشيد و شروع کرد به حرف زدن ، البته طوري که ماهي هاي ديگه رو بيدار نکنه ...

ــ ماه بزرگ مهربون ، اين درسته که تو ماهي سياه کوچولو رو ديده اي ؟

ماهي کوچولو چند دقيقه اي منتظر موند ...

ــ آره ؟ درسته ؟ جواب بده ما مهربون ...مگه تو با ماهي سياه کوچولو حرف نمي زدي ؟ مگه از دنيا و بزرگي و عجايبش براش نمي گفتي ؟

ماهي کوچولو بازم چند دقيقه اي منتظر موند ، اين دفعه گوشش رو حسابي تيز کرد تا شايد صداي ماه رو بشنوه و با خودش گفت : لابد ماه دوست نداره ماهي هاي ديگه رو بيدار کنه ، بي خودي که بهش ماه مهربون نمي گن ...

ــ ببين ماه مهربون ، منم قصد سفر دارم ، منم مي خوام برم دريا رو ببينم ، من از اينجا خسته شدم ، از اين حوضچه لعنتي ، از اين آب ساکن ، از اين غذاهاي بي مزه ، از اين ماهي هاي بي مصرف ... من دوست ندارم هي دور خودم بچرخم تا يه روز سر از سفره ي هفت سين در بيارم ، من دوست ندارم تو يه تنگ بلوريِ کوچيک جون بکنم ، من ... من ...

و دونه هاي اشک آروم آروم از چشم ماهي کوچولو جاري شد ...

ــ يالا باهام حرف بزن ديگه ماه مهربون ...

ولي جز سکوت چيز ديگه اي حکمفرما نبود ...

ماهي قرمز کوچولو به آرومي چشماش رو بست و زير لب گفت : راستي راستي اون قدرها هم که ميگن مهربون نيستي ... و به خواب رفت ...

وقتي چشماش رو باز کرد صبح شده بود ، ماهي هاي ريز و درشت دور و برش مشغول گشت زدن بودن ، وقت صبحونه بود ، ماهي کوچولو چند دقيقه اي توي تخت خوابش دراز کشيد و به شب گذشته فکر کرد ، کم کم قار و قور شکمش مجبورش کرد به فکر صبحونه بيوفته ، پس ، بلند شد و جاش رو مرتب کرد و آروم و آروم به سطح آب رفت ، روي آب قلقله اي به پا بود ، ماهي ها بالا و پايين مي پريدن و به هم مي خوردن و غذا رو از دست بغل دستي شون مي قاپيدن ، سايه ي مرد روي آب افتاده بود ، يه بار ديگه دستش رو توي سطل اش برد و مشتي ديگه دونه توي آب پاشيد .

ماهي قرمز گوشه اي ايستاد و مشغول تماشاي هياهوي جمعيت شد ، تو دلش مي گفت : ماهي هاي احمق !! ... سال هاي ساله که دارين به اين روش غذا مي خورين و همتون هم مي دونين که آخرش کلي غذا اضافه مياد ، ولي بازم به جون هم مي افتين و هول مي زنين ...

ساعتي بعد ، ماهي قرمز کوچولو ، دوستانش رو دور خودش جمع کرده بود و مشغول حرف زدن بود :

ــ ... آره رفقا ، دريا اين جور جاييه ...

ــ بازم ديشب با شکم سنگين خوابيدي و خوابهاي چرت و پرت ديدي ؟ ...

يکي از رفقاش اين حرف رو زد ...

يکي ديگه گفت :

ــ من که مي دونم اين قصه از کجا آب مي خوره ، همش زيره سر اون مامان بزرگِ پير ِ خيالبافته ، همه مي دونن اون ديوونه است ، مامانم ميگه ، مامان بزرگت هم وقتي جوون بود چند بار به فکر فرار افتاد ، اما هر بار که مسير آب رو مي گرفت و از اين حوضچه خارج ميشد ، به حوضچه ي ديگه اي مي افتاد ، حالا هم داره آرزوهاي دست نيافته اش رو تو سر شما نوه هاش فرو مي کنه... ، آخه پسر خوب ، گيرم که داستان ماهي سياه کوچولو راست باشه ، آخه کدوم ماهي اي تو اون داستان اون قدر خوشبخت بود که يه همچين جايي زندگي کنه ، داستان ماهي سياه کوچولو همش پر از مرغ سقاست ، پر از مرغ ماهي خوار و اره ماهيه ، پر از خطر هاي جور واجوره ، اما اينجا چي ؟ تا حالا شنيدي اينجا کسي دچار ناخوشي بشه ؟ درسته ، ميگن چند سال پيش يه مرضي بين ماهي ها افتاد و کلي شون مردن ، اما آدمها سري دست به کار شدن و قضيه رو فيصله دادن ، مي دوني اگه تو همون دريايي که شما ميگي يه همچين مرضي بيفته يه دونه ماهي هم جون سالم به در نمي بره ...

ــ خوب مساله دقيقا همينه ، تا حالا فکر کردين اين همه توري و نرده و حفاظ دور و بر حوضچه براي چيه ؟

ـ خوب براي اينکه ، کسي ، مزاحمي ، مرغ ماهي خواري نتونه آسيبي به ما بزنه ...

ــ بله ، اما چرا بايد جون ما ، واسه اين آدمها اين قدر مهم باشه ؟... اگه من هر روز صبح رخت خوابم رو مرتب مي کنم ، واسه ي اينه که مي خوام شب ها راحت روش بخوابم ، اگه من از باغچه ي خونمون اين همه مراقبت مي کنم ، واسه ي اينه که مي خوام به وقتش خزه هاي خوشمزه اش رو بخورم ، اگه خود تو اين قدر هواي اسباب بازي هات رو داري ، واسه ي اينه که مي خواي هميشه از بازي کردن باهاشون لذت ببري ، حالا براي چي بايد آدمها اين قدر مراقب ما باشن ؟ ...

ــ منظورت چيه ؟

ــ بيا ، اين قدر احمقين که قضيه ي به اين سادگي رو نمي فهمين ، اصلا مي دونين عيد چيه ؟ سفره هفت سين چطور ؟ تنگ بلورين چطور ؟

ــ لابد بازم پاي صحبت هاي اون پرستوي بي کاره نشستي ، آخه پسر خوب ، اون پرنده که کاري نداره جز اينکه اين ور و اون ور چرخ بزنه و گاهي رو سطح آب شيرجه بره و براي خودش چهچه بزنه و براي ماهياي ساده اي مثل تو خيالبافي کنه ، تازه خودت که بهتر از هر کسي بايد بدوني ، اون فقط چند ماهي در سال سر و کله اش اين ورا پيدا ميشه ، بعدش علي مي مونه و حوضش ، از ما گفتن بود ...

ــاين جوري در مورد اون حرف نزن ، اولا اِش که اون دوست منه ، دوما اِش خيلي هم پرنده ي خوب و مهربونيه ، سوما اِش شماها بايد به فکر خودتون باشين ، من که تا چند روز ديگه از اينجا ميرم ...

... و سکوتي عميق جمع رو در بر گرفت ...

اندکي بعد ماهي قرمز کوچولو راه خودش رو گرفت و از اونجا دور شد ...

ــ وايسا ... وايسا !! ...

ماهي قرمز کوچولو ايستاد و به پشت سرش نگاه کرد ... ماهيه ريزه ميزه اي در حالي که کج و کوله شنا مي کرد بهش رسيد و نفس نفس زنان گفت :

ــ حرفهات رو شنيدم ، واي که چقدر دوست داشتم منم باهات ميومدم ...

و در حالي که سرش رو پايين مي انداخت ادامه داد :

ــ اما حيف که يکي از باله هام ناقصه ، با اين باله ده متر هم نمي تونم شنا کنم ، چه برسه به ...

ماهي قرمز کوچولو دنباله حرفش رو گرفت و گفت :

ــ با اين همه شانست براي زنده موندن از همه ي اون ماهياي ديگه بيشتره ... مطمئن باش فقط ماهياي تر و تازه و سالم رو پاي سفره هفت سين مي برن ... لااقل مي توني اميدوار باشي که در تنهايي نمي ميري ...

ماهي ريزه سرش رو بلند کرد و گفت :

ــ حالا خودت مطمئني که مي خواي بري ؟

ــ البته ...

ــ اما خطرات بيرون چي ؟ نميگي  که همش دروغه ، ها ؟

ــ نه ، ولي اينجوري ام که ديگران ميگن نيست ، يادت باشه ماهياي اينجا هرچي بيشتر از دنياي بيرون بترسن ، شانس آدمها براي اينجا نگه داشتنشون بيشتره و اين دقيقا همون چيزيه که اونها مي خوان ... تازه من مردن توي هواي آزاد و زير نور آفتاب رو ، اونم در حالي که معلق در هوا توي منقار ماهي خوار تقلا مي کنم ، به پوسيدن توي تنگهاي شيشه اي و اتاقاي دلگير ترجيح مي دم ...

ماهي قرمز کوچولو آخرين جمله اش رو با صلابت هرچه بيشتر گفت و از اونجا دور شد ...

ــ موفق باشي ...

* * * * * * * * * * *

خوب ، بقيه داستان رو که خودتون مي دونين ، ماهي قرمز کوچولو هم مثل ماهي سياه کوچولو رفت و رفت و رفت ، از جويبارها و آبشارها و رودخونه ها گذشت ، خطرات زيادي رو پشت سر گذاشت ، هم صحبت مارمولک ها و خرچنگ ها و قورباغه ها شد ... تا بالاخره به دريا رسيد ، اما دريا به اون خوبي ها هم که مي گفتن نبود ، آب شور دريا چشماش رو سوزوند و آبشش رو آزار داد ، ديگه به سختي نفس مي کشيد ، نم نمک سست و بي حال شد ، ديگه حتي باله کوچيکش رو هم به زحمت تکون مي داد ...

تا اينکه موج محکمي ماهي کوچولوي قصه ي ما رو به ساحل پرت کرد ...

* * * * * * * * * * *

اما چرا اينجوري شد ؟ مگه نه اينکه دريا جاي ماهي هاست ؟ مگه نه اينکه ، اينهمه ماهي تو دريا زندگي مي کنه ؟ پس چرا ماهي کوچولوي ما توي دريا دوام نيورد ؟

هرکي يه نظري ميده ، اما به نظر من قشنگترين جواب مالِ لاکپشتِ پير ِ ، خوب به هر حال صد وخورده اي سال عمر کردن ، آدم رو اون قدر پخته مي کنه تا بتونه جوابهاي حکيمانه بده ، لاکپشت ميگه :

درسته که ماهي قرمز و ماهي سياه ، جفتشون از يه خانواده ان ، ولي يه فرق بزرگ با هم دارن ، ماهي سياه ، ماهي ي رودخونه هاست ، ماهي ي آبِ روونه ، ولي ماهي قرمز ، ماهي ي پرورشي ِ حوضچه هاست ، و واي که پرورش چقدر موجودات رو از هم متمايز ميکنه ، امروز ديگه کسي ماهي سياه پرورش نميده ، بايد سالها و سالها بگذره تا طبيعت دوباره ماهي سياهي به عالم عرضه کنه ، ماهي سياهي که دشمن مرغ سقا و ماهيخوار بشه ، اما حوضچه هاي امروز ما پر از ماهي قرمزه ، پر از ماهي هاي قرمزي يه که توان زيستن تو دريا رو ندارن ، و آدم ها دقيقا همين رو مي خوان ، از آدمها انتظاري نميره ، اونها فقط به فکر منفعت خودشونن ، اين ماهيان که بايد حوضچه ها رو ويرون کنن و راهي رودخونه ها بشن ، ولي افسوس ، افسوس که تنها فکر و ذکرشون غذا خوردن سر وقته ، اگه يه روز آدمها ، صبحونشون رو سر وقت حاضر نکنن ، همه ي ماهيها صداشون در مياد ، اما يه نفر اين وسط نيست که بپرسه سر ماهي هايي که هر روز راهي سلاخ خونه ميشن چي مياد ، ماهي هاي قرمز پرورشي لياقت بودن در دريا رو ندارن ، هر بلايي هم که سرشون بياد حقشونه ، براي بودن در دريا بايد قوي بود ، بايد ماهي سياهِ آزادِ جويبارها بود ... بيچاره ماهي قرمز کوچولو !!! قرباني جامعه اي شد که شما براش ساختين ، قرباني محيطي که اونو براي مردن رشد مي داد ، براي هرز رفتن و پوسيدن ...

پس با اين وجود آيا راهي ِ دريا شدن کار درستيه ؟؟

* * * * * * * * * * *

مرغ ماهيخوار چرخي در هوا زد و شيرجه وار به سمت ساحل فرود اومد ، ماهي قرمز چشمونش رو باز کرد و در حالي که از اون بالا به ساحل و دريا مي نگريست ، زير نور آفتاب لبخند زد ...

2 نوشته شده در  84/05/22ساعت   توسط Lonely Arman  | 

قلعه ی شنی ما ...

دريا آروم ِآروم بود ، دست هم رو گرفتيم ، نشستيم لب آب ، خودمون رو ول کرديم روي شنهاي بي انتهاي ساحل ، پاهامون رو انداختيم توي آب ، رومون به آسمون بود ، آسمون پر از ابر بود ، واي که چقدر قشنگ بودن ، بهم گفتي " به اون ابره نگاه کن ، هموني که اون گوشه است " ، گفتم آره ، شبيه يه کيک خامه اي بزرگه ، تازه اون يکي منو ياد گوسفند مي اندازه ، شبيه يه بره است که داره بهم نگاه مي کنه ، دوتايي خنديديم ، ابرها خيلي قشنگ بودن ، مثل کيک خامه اي تو و گوسفند من ، ولي کم کم شروع کردن به تغير شکل دادن ، عوض شدند و عوض شدند ، و باد ابرها رو با خودش برد ، بلند شدي و نشستي ، دستم رو فشار دادي و گفتي " ابرها قشنگند ، خيلي قشنگ ، ولي زودگذرن ، ما به چيزي نياز داريم که بمونه ، چيزي که محکم باشه ، چيزي براي هميشه " ، بلند شدم ، حق با تو بود ،

ــ " بيا يه قلعه شني بسازيم "

ــ " يه قلعه شني که هيچ باد و باروني نتونه خرابش کنه "

به شنهاي ساحل چنگ زديم ، يه مشت من ، يه مشت تو ، شنها رو روي هم مي ريختيم و قلعه مون رو مي ساختيم ، بازم يه مشت من ، يه مشت تو ، ساختيم و ساختيم ، ديگه داشت غروب مي شد ، دستهام درد گرفته بودن ، انگشتهام کرخت شده بودن ، واي خداي من ، انگشتهاي ناز و قشنگت ورم کرده بودن !! دستت رو گرفتم و بوسيدم ، طاقت ديدن التهاب دستهات رو نداشتم ، بغلم کردي و گفتي " قلعه ي محکمي شده ، به زحمتش مي ارزيد " ، به قلعه نگاه کردم ، و به چشماي مشتاق تو ، و به موهاي بلندت که باد اون ها رو به اين ور و اون ور مي برد ، به هم تکيه داديم و محو تماشاي قلعه شديم ، قلعه اي که براي هميشه بود ، قلعه اي که ...

موج محکمي به صورتمون خورد ، هر کدوم به يک طرف پرت شديم ، دستم از دستت جدا شد ، خيس خيس شده بودم ، چشمام از شوري آب مي سوخت ، بلند شدم ، " تو نمي خواي بلند شي ؟ " ، روي زمين نشسته بودي ، خشکت زده بود ، گيج و مبهوت ...

 نگاهت رو دنبال کردم ، اثري از قلعه نبود ، پاهام سست شد ، روي شنها زانو زدم و به موجها خيره شدم ، موجهايي که به صورتم مي خوردن ...

2 نوشته شده در  84/05/14ساعت   توسط Lonely Arman  | 

درخت سیب باغ من ...

مثل شکوفه ي سيب ، روي دوردست ترين شاخه ي کمياب ترين درخت باغ پيدات مي کنم ، ... در حالي که غرق تماشات هستم با آبپاش کوچيکم به ريشه هات آب ميدم ، با زحمت فراوون جلوي نور بي رحم خورشيد رو مي گيرم و تو سرماي سخت با دستام گرمت مي کنم ، حتي مواظبم که کرمهاي بي رحم ذره اي ناراحتت نکنن ، ...

کم کم گلبرگهات مي ريزه و شروع به رشد مي کني ، بزرگ و بزرگ ميشي ، يواش يواش سبزي جاي خودش رو به سرخي ميده ، لپات گل مي اندازن و قرمز ميشي ، ... هرچقدر که تو قرمزتر ميشي ، طاقت من براي رسيدنت کمتر ميشه ، ... تا اينکه يه روز به نهايت زيبايي مي رسي ، دستم رو دراز مي کنم تا لمست کنم ، ولي درست قبل از اينکه انگشتام لطافت پوستت رو به خاطر بسپارن ، مثل يه حباب مي ترکي و محو ميشي ، ...

آروم آروم از درخت فاصله مي گيرم ، سرم رو مي اندازم پايين و از باغ دور ميشم ...

2 نوشته شده در  84/05/10ساعت   توسط Lonely Arman  | 

روزی که سیاوش به دنیا آمد ...

هفتِ تير ِ شصت ...

بوم ...

شلوغي ، صر و صدا ، ... هرکي به يه طرف ميره ، انفجار وحشتناکي بود ... خيلي ها مردن ...

اپيزود اول :

ــ آقا شما نمي خواي بلند شي ؟ الان يه ساعته که اينجا نشستي ...

ــ نه ، منتظرم ...

ــ منتظر ؟ منتظر چي ؟ ... اونم تو اين وضعيت ؟ ... اتفاق به اين مهمي افتاده اون وقت ...

ــ اتفاق بزرگ در راهه ...

اتفاق بزرگ در راه بود ، آسمون خودش رو مچاله کرده بود ، دريا بي قرار بود ، زمين از حرکت باز ايستاده بود ...

پدر،  آروم به در چشم دوخته بود ...

اپيزود دوم :

کوله بارش رو بست ...

ــ داري ميري ؟

ــ وقتش رسيده ...

ــ پس من چي ؟

ــ عجله نکن ...

ــ ولي من ... من ... من بدون تو چيکار کنم ؟

ــ همون کاري که من بدون تو مي کنم ، منتظر باش ...

ــ قول ميدي زودي برگردي ؟

ــ نه ...

ــ نه ؟!! ...

يه قطره اشک جاري شد ...

ــ نه ، قرار نيست من برگردم ، اين تويي که بايد بيايي ...

ــ قول ميدي منتظرم بموني ؟

ــ نه ...

ــ نه ؟!! ...

قطره ي ديگه اي جاري شد ...

ــ نه ، هيچ قولي بهت نميدم ...

ــ ولي چرا ؟ ...

ــ تا حالا يادت مياد قولي بهم داده باشيم ؟

ــ خوب ... نه ... ولي ...

ــ ولي چي ؟ تا حالا شده بدون هم بوده باشيم ؟ تا حالا شده دستمون از دست هم جدا شده باشه ؟ تا حالا شده همديگه رو دوست نداشته باشيم ؟ ... نه ... هرگز قولي بهم نداديم ... با اين وجود هميشه مال همديگه بوديم ...

سرش رو انداخت پايين ...

ــ حق با توئه ...

هميشه همين طور بود ...

ــ سرت رو بگير بالا ، ديگه بايد برم ، نذار تنهايي ام اون پايين زياد طول بکشه ، مي دوني که ... بدونه تو ...

ــ مي دونم ...

در باز شد ، دو قدم به جلو برداشت ، توي نوري خيره کننده محو شد ...

دو قطره اشک افتاد رو زمين ...

اپيزود سوم :

در باز شد ، ... مرد از جاش پريد ... نمي دونست بايد چيکار کنه ...

پرستار به سمتش اومد ...

ــ تبريک ميگم ، بچه سالمه ... مادرش هم همين طور ...

مرد سري تکون داد ...

ــ پس بالاخره اتفاق بزرگ به وقوع پيوست ...

... و بالاخره اتفاق بزرگ به وقوع پيوست ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

يک سال بعد منم به اون پيوستم ...

2 نوشته شده در  84/05/07ساعت   توسط Lonely Arman  | 

برای مامانم ... روزش مبارک ...

وقتي براي اولين بار زمين خوردم ، بغلم کردي و گفتي : گريه نکن ، بزرگ ميشي يادت ميره ...

وقتي براي اولين بار ، معلم بد اخلاق کلاس اول تنبيه ام کرد ، ابروهات رو در هم کشيدي و گفتي : عيب نداره ، بزرگ ميشي يادت ميره ...

وقتي ماهي قرمز سفره ي هفت سين مون از تنهايي دق کرد و مرد ، دستي به سرم کشيدي و گفتي : غصه نخور ،  بزرگ ميشي يادت ميره ...

وقتي پسر صاحب خونه ، کاردستي قشنگم رو شکست ، اخمي کردي و گفتي : بهش فکر نکن ، بزرگ ميشي يادت ميره ...

و وقتي مهناز ، دختر زهرا خانوم ، صورتم رو چنگ گرفت ، خنديدي و گفتي : گريه نکن ، بزرگ ميشي يادت ميره ...

حتي اون روزي که بابابزرگ ، با اون ملافه ي سفيدي که تنش کرده بود واسه ي هميشه از پيشمون رفت ، با چشماي گريون بهم گفتي : بزرگ ميشي ... ولي بغض نذاشت که جمله ات رو تموم کني و من دونستم که يادم خواهد رفت ...

يادته روزي رو که بهم گفتي : تو پسر بدي هستي ، من ديگه دوستت ندارم ... يادته چقدر گريه کردم و بهت قول دادم که ديگه پسر خوبي ميشم ... اون وقت بود که فهميدم چقدر دوستت دارم ...

مي دوني !! حالا کلي از اون روزها گذشته و من خيلي چيزها رو از ياد برده ام ، خيلي از زمين خوردن ها و گريستن ها رو فراموش کرده ام ، ولي يه چيز رو هنوزم نتونستم فراموش کنم و اونم اينه که : خيلي دوستت دارم مامان ...

2 نوشته شده در  84/05/05ساعت   توسط Lonely Arman  | 

کودکانه ... یادداشت های آخر شب ...(6)

امروز در باغچه ي خانه مان يک ستاره پيدا کردم ، بيچاره حتما از آسمان افتاده است ، لابد خيلي هم دردش گرفته است ، ... معلوم است که طفلکي خيلي هم بدشانس بوده ، چون اگر مثل ماه کمي شانس داشت ، توي حوض خانه مي افتاد ، همان طور که ماه هرشب مي افتد ، ... و البته دوباره صحيح و سالم به آسمان برمي گردد ، اما ستاره ي من شکسته است ، لابد ضربه خيلي محکم بوده ، ...

البته هميشه براي شکستن ضربه لازم نيست ، مثلا وقتي که مامان با بابا دعوا مي کند ، ظرفهاي خانه را چنان محکم پرت مي کند که قلبش هم مي شکند ، يعني خودش اينطور مي گويد ، مي گويد بابا قلب او را شکسته است ، به گمانم راست هم مي گويد ، چون يک بار شنيدم که بابا مي گفت : تقصير خودش است ، مامان ات خورده شيشه زياد دارد ...

اما راستش را بخواهيد من نمي دانم تقصير کدامشان است ، تقصير بابا است که قلب مامان را مي شکند ، يا تقصير مامان است که قلبش شيشه اي است و زودي مي شکند ...

2 نوشته شده در  84/05/03ساعت   توسط Lonely Arman  | 

کودکانه ... یادداشت های آخر شب ...(5)

امروز موقع سوار شدن به سرويس دانشگاه سرم به سقف خورد ، بچه تر که بودم خيلي سر به هوا بودم ، يعني مادرم هميشه به من اينطور مي گفت ، اما راستي راستي سر به هوا نبودم ، درست است که گاهي پايم به چيزي ، بشقابي گير مي کرد و مي شکست ، اما من سرم به شانه ي بابايم هم نمي رسيد ، چه برسد به اينکه در هوا باشد ، اما به جاي بابا ، مامان مرا سر به هوا مي دانست ، ...

بزرگتر که شدم تصميم گرفتم سر به زير باشم ، و بدبختي از همين جا شروع شد ، خدا مي داند چند بار براي اينکه مواظب زير پايم باشم سرم به طاق در خورد ، حالا همه مرا دست و پا چلفتي مي دانند ، راستي داشتن سر چقدر مصيبت بار است !!...

يادم مي آيد پارسال دوستي داشتم که خيلي با طناب بازي مي کرد ، آخرش هم يک روز خود را با سر از سقف آويزان کرد ، نمي دانم ، شايد مي خواست بدنش را شرّ اين سر لعنتي خلاص کند ، يا شايد هم مي خواست سرش را از شرّ بدنش خلاص کند ...

من اگر جاي خدا بودم ، سر را کمي پايين تر قرار مي دادم تا به اين راحتي بر باد نرود ...

2 نوشته شده در  84/05/03ساعت   توسط Lonely Arman  | 

کودکانه ... یادداشت های آخر شب ...(4)

امروز خيلي به پسر همسايه حسوديَم شد ، آخر بابايش داشت با او بازي مي کرد و اين معلوم مي کند که بابايش او را خيلي دوست دارد . من صداي بازي کردنشان را مي شنيدم . به گمانم داشتند خاله بازي مي کردند ، يا شايد هم معلم بازي ، آخر آقاي همسايه چيزهايي در مورد درس و نمره مي گفت ،احتمالا داشت نقش معلم را بازي مي کرد ، مي دانم که به پسر همسايه خيلي خوش گذشت ، چون مرتب با صداي بلند گريه مي کرد و التماس مي خواست ، لابد او هم داشت نقش شاگرد تنبل را بازي مي کرد ، و وقتي آدم با صداي بلند گريه کند يعني نقشش را خيلي دوست دارد .

من هم وقتي بچه بودم با پدرم از اين بازي ها مي کردم ، آنهم خيلي زياد . پدر من نقشش را خيلي خوب بازي مي کرد و براي اينکه طبيعي تر جلوه کند ، صورتش سرخ مي شد و مرتب داد و بيداد مي کرد ، اما بابا بازي را خيلي جدي مي گرفت و مرا راستي راستي کتک مي زد ، خدا مي داند چقدر دوست داشتم براي يکبار هم که شده بابا اجازه مي داد من نقش معلم را بازي کنم ...

2 نوشته شده در  84/05/03ساعت   توسط Lonely Arman  | 

کودکانه ... یادداشت های آخر شب ...(3)

امروز روز خوبي نبود ، خيلي هم بد بود ، دائم بيکار بودم ، دائم روي تختم دراز مي کشيدم و چرت مي زدم ، تازه هيچ کدام از تکاليفم را هم انجام ندادم ، اصلا تقصير اين هوا بود ، آخر من نمي دانم چرا بايد هر سال زمستان شود و هوا سرد شود و آدم درون اتاقش بخاري روشن کند و اتاق گرم بشود و آدم خوابش بگيرد .

اصلا گرما رابطه ي مستقيمي با خوابيدن دارد ... يادم مي آيد بابابزرگ ، وقتي که تابستان بود خيلي خوابيد ، خوابش هم خيلي سنگين بود ، چون حتي با جيغ و داد مادرم هم بيدار نشد ، حتما تقصير آن ملافه ي سفيدي بود که روي خودش انداخته بود ، امان از دست اين مگس ها ، بيچاره حتي سرش را هم زير ملافه کرده بود ، ... خانه شلوغ بود ، همه گريه مي کردند ، شايد مي خواستند به اين بهانه بابابزرگ را بيدار کنند ، من اما ، چون بابابزرگ را دوست داشتم و نمي خواستم مزاحم خوابش بشوم ، رفتم تا با پسردايي و دختر دايي ام توي حياط گل بازي کنم ، ...

من هر چند دقيقه يکبار ، يواشکي سرک مي کشيدم تا شايد بابابزرگ بيدار شود و من بتوانم ازو آب نبات بگيرم ، اما بابابزرگ ديگر بيدار نشد ، شايد آب نبات هايش تمام شده بود ، و چون خيلي مهربان بود ، خجالت مي کشيد دست خالي از خواب بيدار شود ، چقدر بد است آدم به خاطر ِ نداشتن آب نبات مجبور شود يک عمر بخوابد ، يادم باشد وقتي که بابابزرگ شدم هميشه آب نبات دم دستم داشته باشم ...

2 نوشته شده در  84/05/02ساعت   توسط Lonely Arman  | 

کودکانه ... یادداشت های آخر شب ...(2)

ساعت يک وچهل و پنج دقيقه ي بامداد ...

اينجا اتاق من است ، اتاق من در گوشه اي از شهر است ، من در گوشه اي از اتاقم هستم ، ... انگار همه خوابيده اند ، اينجا ساکت ِ ساکت است ، حتي صداي وزوز پشه ها هم نمي آيد ، ... امشب پشه ها زودتر از من خوابيدند ، آنهم به ياري اين حشره کش هاي مصنوعي ، يعني حشره کش ها اين قدر در خواب کردن موجودات ماهرند ؟

کوچه تاريک است ، همسايه ها خوابند ، همسايه ها هميشه شب ها مي خوابند ، کاشکي مي دانستم آيا همسايه ها هم از اين حشره کش ها قرمز و سبز براي خوابيدن استفاده مي کنند ؟

ساعت دو بامداد ...

ساعت هميشه بيدار است ، حتي وقتهايي که من در خوابم ، حتما از ترس من نمي خوابد ، بيچاره نمي داند که آدم در خواب چيزي نمي بيند ، اصلا ساعت با خواب مشکل دارد ، ساعت مرا هر روز صبح بيدار مي کند ، آنهم درست وقتي که به زيباترين نقطه ي خوابم رسيده ام ، تازه نمي داند که هر روز صبح به پاس وقت نشناسي اش فحشش مي دهم ، چون اگر مي دانست حتما قهر مي کرد ، البته من فحش دادن را دوست ندارم ، اما او حقش است ، آخر کي دوست دارد صبح به آن زودي از خواب بيدار شود ؟ من اگر جاي او بودم اينهمه زحمت براي برهم زدن خواب ديگران به خود نمي دادم ، تازه اگر مي دانستم که فحشم مي دهند که ديگر هيچ !!...

2 نوشته شده در  84/05/02ساعت   توسط Lonely Arman  | 

کودکانه ... یادداشت های آخر شب ...(1)

امروز چترم خراب شد ، من از اين بابت خيلي خوشحالم ، چون ديگر نياز نيست آن را هر روز و هر روز دنبال سر خود به هر کجا که مي روم بکشم . ديگر اين چتر داشت حوصله ام را سر مي برد ، کاش زودتر از اينها خراب شده بود تا من لااقل يک بار هم که شده دست خالي بيرون مي رفتم ، آخ اگر مي دانستيد چتر نداشتن چقدر خوب است .

 البته چتر داشتن گاهي هم خوب است ، مثلا وقتي که چترم را باز مي کنم ، خدا هم زورش نمي رسد خيسم کند ، اما حيف که چتر هم نمي تواند جلوي در چاله افتادن را بگيرد ، ... آخر مي دانيد !! در راه خانه من چاله زياد است و وقتي که باران مي آيد شلوارهايم تا زانو خيس مي شوند ، خوب تقصير خودم هم هست ، آدم اگر هميشه به حرف مامانش گوش کند و بخواهد مستقيم برود دانشگاه و مستقيم برگردد ، مجبور مي شود براي مستقيم راه رفتن از درون چاله هم عبور کند ...

2 نوشته شده در  84/05/02ساعت   توسط Lonely Arman  | 

آغاز ...
این وبلاگ از امشب شروع به کار خواهد کرد ... سعی می کنم فقط داستان هام رو اینجا بذارم ...

2 نوشته شده در  84/05/02ساعت   توسط Lonely Arman  | 

 
ليست 
وبلاگهای به روز شده