تبليغاتX
کــــــــودکانـه
کــــــــودکانـه
دارا انار دارد ...

اون روز ديدمت ، روي يکي از نيمکتهاي دانشگاه ، درست زير يه بيد مجنون نشسته بودي ، کنارت نشستم ، داشتي به دوردستها نگاه مي کردي ، من به تو نگاه مي کردم ، فقط يه وجب باهام فاصله داشتي ، ولي از دوردستها هم دورتر بودي ، ...

* * * * * * * * * *

به نيمکت تکيه دادم ، چشمامو بستم ، آرزوهامو دونه دونه مرور کردم ، ... کاشکي مي ذاشتي دوستت داشته باشم ، کاشکي مي ذاشتي کنارت بشينم و همين جوري نگاهت کنم ، کاشکي مي ذاشتي باهات دو کلمه حرف حساب بزنم ، کاشکي مي ذاشتي برات از پروانه ها بگم ، برات از پرنده ها و ستاره ها بگم ، کاشکي مي ذاشتي برات از آخرين باري که گريه کردم بگم ، از آخرين باري که خنديدم بگم ، از آخرين باري که ترسيدم بگم ، کاشکي مي ذاشتي دست تو رو بگيرم و تو رو هم به شهر آرزوهام ببرم ، به شهر سيب ، شهر انار ، به باغ رنگارنگ روياهام ببرم ، ... کاشکي باهام حرف مي زدي ، کاشکي يه بارم شده درست و حسابي نگاهم مي کردي ،...

 ولي هيچ وقت بهم نگاه نکردي ، هيچ وقت باهام حرف نزدي ، هيچ وقت از خودت نگفتي ، آيا تو هم گريه مي کني ؟ تو هم دلت تنگ ميشه ؟ تو هم وقتايي که غمگيني ، گلبرگ گلها رو مي شمري ؟ تو هم وقتايي که غمناکي ، شبيه فرشته کوچولوها ميشي ؟ ...

* * * * * * * * *

صدايي مياد ، چشمامو باز مي کنم ، آفتاب غروب کرده ، کنار خودم نمي بينمت ، جات سردِ سرده ، معلومه خيلي وقته که رفتي ...

2 نوشته شده در  84/06/25ساعت   توسط Lonely Arman  | 

برای دخترکی که با احساسش کنار نیومد !!!...

نامه رو تا کرد ، از خونه رفت بيرون ، هوا سرد بود ، يه خورده لرزيد ، به در ِ خونه شون رسيد ، يه بار ديگه به نامه نگاه کرد ، يه خورده ديگه لرزيد ، نامه رو توي خونه انداخت ، سريع به خونه برگشت ، ...

وقت زيادي نداشت ، خونه خيلي بهم ريخته بود ، بايد خوب مرتبش مي کرد ، آخه مهمون مهمي رو براي ناهار دعوت کرده بود ، ... آشغالها رو جمع کرد ، فرش ها رو حسابي جارو کشيد ، جاي مبل ها رو عوض کرد ، بخاري رو روشن کرد ، پرده ها رو کشيد ، ظرفها رو شست ، غذا رو آماده کرد ، لباسهاي مرتب پوشيد ، حتي يه خورده تمرين حرف زدن کرد ، ... سفره رو چيد و روي کاناپه به انتظار نشست ...

* * * * * * * * *

    دوازده ...

    يک ...

    دو ...

    سه ...

* * * * * * * * *

ساعت سه و نيمه ، سيگار ديگه اي روشن مي کنه ، به سقف خيره ميشه ، دود سيگار آروم آروم بالا ميره ، غذا سردِ سرد شده ... با خودش فکر مي کنه : چرا مهمونم نيومد ؟! ...

2 نوشته شده در  84/06/03ساعت   توسط Lonely Arman  | 

تو رو خدا با احساست کنار بیا دخترک !!! ...

يکي بود ، يکي نبود ، غير از خدا يه پسرکي بود که از بچگي تنها بود . تنها دوستاش ام گلها و پرنده ها بودن . گلها قشنگن ، پروانه ها هم همين طور ، اما وقتي نتونن حرف بزنن که نمي تونن دوستاي ايده آلي براي آدم باشن ، پس پسرک هميشه به دنبال کسي بود که باهاش دو کلمه حرف حساب بزنه ، اما روزها از پي هم مي گذشت و کسي پيداش نمي شد ، بهار پشت زمستون مي گذشت و گذر زمان پسرک رو مجبور به پوشيدن لباس آدم بزرگها مي کرد ، لباسي که هيچ وقت ازش خوشش نيومد ، چرا که با اينکه پسرک ما همون پسربچه قديم بود ، اما ديگه نه گلها و نه پروانه ها حرفش رو باور نمي کردن ، اصلا گلها و پروانه ها حرف آدم بزرگها رو باور نمي کنن و پسرک هم هرچي داد زد که من هنوز همون همدم قديمي تونم ، کسي بهش محل نذاشت .

پس پسرک مجبور شد بين آدم ها دنبال دوست بگرده ، مثل يه قطعه گمشده مي گشت و دنبال کسي بود که بتونه با کمکش قل بخوره ، چند نفري رو هم امتحان کرد ، ولي اونا يا قل خوردن بلد نبودن يا اصلا اهل قل خوردن نبودن ، پس زمان شروع به سائيدن پسرک کرد و از يه قطعه خام و بي دست و پا ، يه دايره کامل ساخت ، دايره اي که مي تونست خودش قل بخوره و براي چرخيدن محتاج کسي نبود . پسرک حالا آزادانه هرجا که مي خواست مي رفت ، به هرکجا که مي خواست قل مي خورد و به هر راهي که خوشش ميومد سر مي کشيد . اما اينها بازم براي پسرک کافي نبود ، پسرک نياز به يه همزبون داشت ، نياز به يه دوست واقعي داشت که بدون رد و بدل کردن حرفي ، تمام دلتنگي هاش رو به دست اون بسپره . پسرک ديگه بي هدف قل خوردن رو دوست نداشت ، مي خواست جهت دار قل بخوره ، مي خواست با قل خوردنش به جايي برسه نه اينکه صبح تا شب الکي دور خودش بگرده ، مي خواست يه جا ريشه بدوونه ، نمي خواست مثل برگهاي پاييز با دست باد اين ور و اون ور بره ، مي خواست يه جا محکم بشه تا بتونه سبز شدنش رو آغاز کنه ، رشد کنه و شکوفه کنه و گل بده ، پسرک راستي راستي از تنهايي خسته شده بود .

تا اينکه يه روز چشمش به گل عجيبي افتاد ، گلي که مثل بقيه گلها با گلبرگهاي شل و افتاده نبود ، گلي که زيبايي و شادابي اش غيرقابل انکار بود ، و اين براي پسرک تحسين برانگيز بود ، خوب البته اولين باري که ديدش اين احساس رو نداشت ، اولش مثل بقيه گلها بود ، اما کم کم نظر پسرک رو جلب کرد ، پسرک اول چند دوري دورش چرخيد تا بهتر بشناسدش ، بعد آروم آروم شروع به نزديک شدن بهش کرد ، اما يه چيزايي توي پسرک بود که مانع اين نزديکي مي شد ، پسرک خيلي وقت بود که خودش رو توي يه حصار سخت و محکم زنداني کرده بود ، خوب وقتي راهزن زياد باشه و تو هم يه مسافر تنها ، مجبوري به هر قيمتي شده از خودت محافظت کني ، و پسرک توي زندان يخي اش ، خودش رو از دستبرد نامحرمان دور نگه مي داشت . اما اين حفاظ مانع نزديکي بود و پسرک اينو مي فهميد ، حالا بايد بين حفاظ قديمي و گل جديدش يکي رو انتخاب مي کرد ، کار آسوني نبود ، مثل حلزوني بود که اگه از لاکش در ميومد ديگه پناهگاهي نداشت ، خطر بزرگي بود ... ، اما پسرک گل رو انتخاب کرد ، و همين طور که به اون نزديک و نزديک تر مي شد حصار يخي اش شروع به آب شدن کرد ، نزديک و نزديک تر شد ، حالا فقط يه قدم مونده بود ، کافي بود گُله برگرده و دست پسرک رو بگيره و همه پايان ها از نو آغاز بشه ، اما گُله واقعا گل عجيبي بود ، وقتي پسرک رو در يه قدمي خودش ديد ازش خواست که همون جا وايسه و فاصله اش رو حفظ کنه ، خوب اونم دلائل خودش رو داشت ، اما ديگه خيلي دير شده بود ، چون حصار يخي ديگه به انتهاش رسيده بود و پسرک مي خواست هرچي زودتر به پناهگاه جديدش برسه ، ...

خانوم گُله !! باور کن پسرک نمي تونه به اين سادگي ها برگرده ، چون اولا عادت کرده به هر جا که مي خواد برسه ، ثانيا ديگه براي برگشتن خيلي دير شده ، حالا ديدنت براي پسرک لذت بخش شده ، حالا ديگه به خنده هات عادت کرده ، حالا ديگه مي خواد راهي رو که آغاز کرده با تو تموم کنه ، خانوم گُله ! فقط کافيه روت رو اينور کني و دست پسرک رو بگيري ، خانوم گُله ! به پسرک اعتماد کن و يه قدم هم تو بردار ، اينقدر سخت گير نباش ، باور کن پسرک نه قصد چيدنت رو داره ، نه قصد پرپر کردنت رو ، فقط يه سايه مي خواد که از دست آفتاب به اون پناه ببره ، فقط دو تا بال مي خواد تا پريدنش رو آغاز کنه ، پسرک تصميم داره تا اون بالا بالا ها بپره ، و به چيزايي برسه که خيلي ها بهش نرسيدن يا تو فکر رسيدن بهش نبودن ، فقط کافيه که توي اين پرواز بزرگ بهش کمک کني ، تازه تو هم مي توني خودت رو به دست اون بسپاري ، باور کن که تنهايي قل خوردن آدم رو مثل سنگ سخت مي کنه ، و ديگه به اين راحتي ها نمي شکنه ، دوست نداري کنار پسرکي باشي که نمي خواد بشکنه خانوم گُله ! ...

دختر خانوم ، حرف پسرک رو باور کن و يه قدم آخر رو تو بردار ، مطمئنم که پشيمون نميشي ، خيلي چيزايي که مي خواي از اول باشن ، يه قدم جلوترن ، اگه يه قدم با هم برداريم به اون چيزا هم مي رسيم ، مي توني امتحان کني ... حرف پسرک رو باور کن ...

2 نوشته شده در  84/06/02ساعت   توسط Lonely Arman  | 

 
ليست 
وبلاگهای به روز شده