تبليغاتX
کــــــــودکانـه
کــــــــودکانـه
جاروی پرنده ...
 

صبح زود از خونه بيرون مياد ، جاروي دسته دار ِ بلندش رو بر دوش مي ذاره و در حالي که از سرماي هوا تو خودش جمع شده راهي کوچه ها ميشه ...

*    *    *    *    *   

شهر هنوز خوابه ... شهر خيلي وقته که خوابه و ديگه اميدي هم به بيدار شدنش نيست ... نه صداي قارقار کلاغها بيدارش ميکنه ، نه صداي خش خش يکنواخت جارو بر سطح سيماني شهر ...

البته قبلانا اينجوري نبود ، قبلا همه شهر با هم بيدار مي شدن و با هم به هم صبح بخير مي گفتن ، اما حالا خيلي ها نيازي به بيدار شدن نمي بينن ، حالا فقط بعضي ها مجبور به دل کندن از خواب اند ، و اين يعني اختلاف ، اونم نه اختلاف در بيدار شدن ، بلکه اختلاف در انسان بودن ...

*    *    *    *    *   

مرد جارو رو به ديواري تکيه ميده ، ميون انگشتهاي يخ زده اش ، ها ميکنه و اونا رو به هم مي ماله ، کوچه دوم و سوم و چهارم رو هم که جارو ميکنه شهر تکوني به خودش ميده ، کم کم وقت بيدار شدن آدم ها ميرسه ، يواش يواش ، در خونه ها ، دونه به دونه باز ميشه و بچه ها کيف به دوش و کلاه به سر راهي مدرسه ميشن ، اصولا بچه ها زودتر از آدم بزرگ ها بيدار شده و ديرتر فراموش کار ميشن ، لااقل هنوز سلام کردن رو از ياد نبردن و اين کمي مرد رو گرم ميکنه ...

جارو زدن کوچه پنجم و ششم رو که به پايان مي بره شهر به اوج بيداري خودش ميرسه ...

*    *    *    *    *

ــ هوي ... چيکار ميکني عوضي ... دسته ي جاروت لباس قشنگم رو کثيف کرد

ــ ببخشيد خانوم

. . . . .

ــ آهاي پسر ، اين گوشه ي جوب رو که تميز نکردي

ــ همين الان آقا

. . . . .

ــ اوه ، اين يارو عجب بوي بدي ميده ، نمي دونم اين آشغالها رو کي تو اتوبوس راه ميده

ــ ايستگاه بعدي پياده ميشم قربان

. . . . .

ــ نخير نداريم ... بله خانوم ، شما چي مي خواستين ؟

ــ ولي پشت شيشه که نوشته ...

. . . . .

ــ زودتر ناهارت رو بخور و از اينجا برو ... جا قحطي بود جلوي دکون ما نشستي ...

ــ آ ... بله ... حتما

. . . . .

ــ هنوز که اينجا رو جارو نکردي ...تو رو خدا ببين شهرداري پول مملکت رو صرف چه کسايي مي کنه

ــ ...

ــ ...

ــ ...

*    *    *    *    *

آفتاب غروب کرده ، مرد جاروش رو در بغل مي گيره و گوشه ي پياده رو چمبره مي زنه ، دخترها با لباسهاي رنگارنگ و آرايشهاي عجيب ، خرامان از همه طرف عبور مي کنن و پسرها سوت زنان و هياهوکنان از پي اونها در حرکتن ...

مرد چشمش رو مي بنده و سرش رو به ديوار تکيه ميده ، خواب آروم آروم اون رو از واقعيت جدا مي کنه ...

ــ آقا ، آهاي آقا ... اين ستاره مال شماست ؟

چشماشو باز ميکنه ...

ــ با من بودين خانوم ؟

ــ پرسيدم اين ستاره مال شماست ؟

ــ خوب نه ، بايد مال من باشه ؟

ــ نمي دونم ، ديدم بغل شما افتاده گفتم شايد ...

ــ حتما از آسمون افتاده ...

ــ آه ... ستاره ي بيچاره ... مي توني کمک کني به خونَش برش گردونيم ؟

ــ اوه ، البته ... بدينش به من ...

دخترک لبخندي مي زنه و ستاره رو به دست مرد مي سپاره ...

ــ همين الان مي ذارمش سر جاش ... فقط شما هم قول بدين تا من برمي گردم همين جا بمونين ...

مرد جاروش رو بر مي داره ، ستاره رو توي جيبش مي ذاره ، به دخترک لبخندي مي زنه ، روي جارو مي شينه و به رسم جادوگرها به آسمون ميره ...

2 نوشته شده در  84/08/30ساعت   توسط Lonely Arman  | 

 
ليست 
وبلاگهای به روز شده