|
کــــــــودکانـه
|
مثل هرشب با وزوزي آشنا به راه افتاد ، ديگه همه به صداش عادت کرده بودن ، ولي وزوز اون شب اون با همه وزوزها فرق داشت ، فرقي که جز خودش کس ديگه اي متوجهش نميشد ، اتاق ها رو دونه به دونه و با دقت گشت تا به اتاق مورد نظر رسيد ، کمي مکث کرد و سپس با شوقي که خاص خودش بود به سرعت وارد اتاق شد ، تو دلش غوغايي به پا بود ، کلي حرف نگفته داشت و کم کم داشت صبح ميشد ، بايد عجله میکرد ، از روي تخت اول و دوم گذشت تا به سومين تخت رسيد ، خود ِ خودش بود ، زيباتر از تموم پري هاي دريايي دنيا به خواب رفته بود ، با سرعت به طرفش اومد ، دور سرش چرخي زد و روي صورتش نشست ...
تو دنيا چندين جور پشه داريم ، پشه هاي بزرگ ، پشه هاي کوچيک ، پشه هاي درختي ، پشه هاي مردم آزار و پشه هاي بي آزار ... و خوب معلومه که هر کدوم از اين پشه ها کلي با هم فرق دارن ، ولي همشون يه نقطۀ مشترک دارن و اون اينه که نيش مي زنن ، بعضي هاشون از روي بدجنسي نيش مي زنن و بعضي هاشون از روي نفهمي ، بعضي هاشون هم بي دليل نيش مي زنن و بعضي هاشون ...
ولي پشۀ ما اصلا قصد نيش زدن نداشت ، آخه اصلا دلش نمي اومد که نيش بزنه ، مگه مي تونست فرشتۀ قشنگي رو که مثل يه گل سرخ به خواب رفته بود اذيت کنه ؟! ولي با يه دنيا حرف نگفته اش چيکار ميکرد ؟ چطور مي تونست بهش بفهمونه که چقدر دوستش داره ، بفهمونه که چقدر عاشقشه ، بفهمونه از روزي که ديدتش چقدر فرق کرده ، چقدر عوض شده ، اصلا پرواز کردنش هم عوض شده ، ديگه بي هدف از اين اتاق به اون اتاق نمي پره ، حالا هر شب با اشتياقي غير قابل وصف تک تک اتاق ها رو به جستجوي فرشته کوچولو مي گرده ، و هر صبح با لبخندي تماشايي در کنج کمدها و قفسه ها به خواب ميره ، ... ولي ، ولي افسوس که پشه ها جز نيش زدن کار ديگه اي بلد نيستن ، پس پشۀ بي قرار ما ، تمام احساسش رو در بوسه اي کوچيک خلاصه کرد ، پريد و به آرومي روي چشم فرشته کوچولو نشست و نيشش رو با دقت تمام بر پلک چشم فرشته فرو داد ، و در حالي که اشک مي ريخت از فرشته عذرخواهي کرد ...