|
کــــــــودکانـه
|
خانه ويران کودکي هاي آبادم را يکبار ديگر و براي آخرين بار نگاه مي کنم ...
بابا مي گويد : خانه را به مفت فروختيم ... آري پدر ، آري ، کودکي هايت را چه مفت فروختي ، تمام سرخوشي من را چرا ديگر ؟! ...
دبستان که مي رفتم ، هفته ها چه رنگي داشت ... ، شنبه تا چهارشنبه به شوق جمعه مي گذشت و پنج شنبه که مي آمد ، بزرگترين خوشي دنيا را به من مي داد و کاش هميشه شنبه ها ، بعد از ظهري بودم ... بزرگترين عزاي عالم غروب جمعه بود و مشق هاي ننوشته و همين ... نه مثل اين روزها که همه به هم مي مانند ، همه تعطيلند و همه ز شادي دور ...
يادم مي آيد آنروزها عيد ، راستي راستي عيد بود ، سحري طعم ديگري داشت و "ربنا" چه دل انگيز بود و اين همه به برکت مادربزرگ بود ...
مادر بزرگ ! تو که بودي ، سفره ي هفت سين ، هرگز براي چهار نفر پهن نمي شد ، راستي که لذت عيد به بودن تو بود و همه فاميل در کنار تو ، ... چقدر خاک بازي آنروزها مي چسبيد و يک ده توماني ِ نو ، گنجي براي يک ماه بود ... آنروزها سحر خانه خلوت نبود و دعاي صبحگاه هرگز خواب کسي را نمي آشفت ...
اما تو رفتي و تمام کودکي هايم را نيز با خود بردي ... تو رفتي و بابا ماند و خانه ي بي عيد ...
آه ...
کاش هيچ وقت روزها به هم نمي مانست ...
کاش مامان بزرگ هيچ وقت نمي مرد ...
کاش خانه ي پدري را هيچ وقت نمي فروختيم ...
از ميان هزار راه هاي درهم تنيده ، از ميان جاده هاي از هم جدا ، ابرمرد ، تنها و تکيده ، با دستاني فروافتاده و پاهايي ميانه راه بازمانده ، خندان و سرخوش به راه خود مي رفت ، بدون دستي و دستگيري ، بدون پايي و پايبندي ...
ابرمرد ، يکبار زيسته بود ، نه چون بودا گذشته اي از چوب و سنگ و پرنده و انسان بر دوش مي کشيد و از اين زيستن ، از اين يکبار زيستن سخت شادان بود ... آري ، براستي که زيستن رنج بود و تباهي ، و هنر ابرمرد چيرگي بسيار بر اين هر دو ، اما نه از کشتن و رنج دادن تن ، نه از به خود واگذاردن آن ...
ديگران ، گروهي درد بر خود هموار کرده ، تن را به نقد بر بند کشيده ، زندگاني ابدي مي جستند و سعادتي چه دور و نسيه را ... گويي که مرغ دربند را ، رياضت تواند که چاره گر بود ... ، ابرمرد اما رهايي را شايسته ي تنومندترين مرغان مي دانست و آفيتمندترين ايشان ..
سعادتمندتر از ايشان ، گروهي ، از پي خود و زن و فرزند ، همچون حماران و بارکشان ، محنتي بزرگ را در پي نصيبي خُرد بر دوش مي کشيدند و به رنج بيهوده ي خود ، جهان را از فرو بردن دمي تازه و باز برآوردن آن بي نصيب مي ساختند ، اينان نيز چون جماعت اول ، زائدان زيستن بودند ...
از اين دو رسته خرسندتر ، گروهي ، خود را به خويش واگذارده ، دل در پي نياز بسته ، دنيا به تباهي خويش سياه مي کردند ، زينهار که چون دانه و آب صيد را بر خويش کشد و به خويش واگذارد ، فرا رسيدن روز ذبح را چه آسان از ياد برد ... ليک سعادتمندتر از آن روي که يک مي باختند و نه چون دو گروه اول ، هر دو را ...
ابرمرد ، خود اما ؛ جماعتي ديگر بود ، نه سستي در او جاي داشت ، نه نياز و نه فروکشتن نياز ـ که اين هر دو يکي باشد . ابرمرد چونان هدايتگري حاذق ، پاي بر زورق نهاده ، همراه با طلاطم رود بر سرنوشت جاري بود ؛ حاشا که هرگز زورق خود را به مسيري مينداخت از آن جهت که سهل تر باشد ، و از ميان هزار راه هاي در هم تنيده ، خود را هرجا که سرنوشت خواست رها مي کرد و عزت او بر پايمردي در مسيرش بود ، چرا که زورقي که خلاف رود پيمايد انجامي جز سرنگوني نخواهد داشت ... ابرمرد از راهي که مي رفت ـ و همه راهها نيز به دريا رهنمون بود ـ جز بهترين نبود و اين بود راز سعادت او ...
آري ، تن به زندگي سپردن و با زندگي آشتي کردن و از هر مسيري که زندگي فرا رو مي گذارد راهي شدن و در هر راه برترين و بزرگترين بودن ، راز ابرمرد بودن بود ...