|
کــــــــودکانـه
|
ـ آدم ها کوهها رو فتح مي کنن ، صخره ها رو فتح مي کنن ، حتي فضا رو هم فتح مي کنن ، اما هنوز ، توي فتح دل همديگه مشکل دارن ...
ـ آدم ها موقع فتح فضا مي دونن چي مي خوان ، اما از فتح دل همديگه چيزي نمي دونن ...
ـ راستي اين چيزها رو چه جوري ميشه ياد گرفت ؟
ـ يادته چطور راه رفتن ياد گرفتي ؟ بارها و بارها زمين خوردي و بلند شدي و باز زمين خوردي ...
ـ اما مگه يه تجربه رو چقدر ميشه تکرار کرد ؟!
ـ اگه اولين باري که زمين خوردي ، از راه رفتن مي ترسيدي و ديگه تجربه اش نمي کردي ، محال بود بتوني درست ياد بگيريش ، تو با تکرار و تکرار و تکرار اين موهبت بزرگ رو به خودت ارزوني کردي ، اما يه چيز رو نبايد فراموش کني ، اگه هر بار زمين خوردن چيز تازه اي برات نداشته باشه ، اگه هربار متوجه اشتباهت نشي و باز تکرارش کني تا آخر عمر بايد زمين بخوري ، زندگي هم همين طوره ، تجربه کردن و تکرار نکردن اشتباهات گذشته ، رمز کشف زندگيه ...
ـ اما چرا از همون اول نبايد اينها رو به بچه ها ياد داد ؟! تا به جاي زمين خوردن دنبال چيزهاي مهمتري بگردن !! ...
ـ درختهاي جنگل براي رسيدن به نور بوده که اين قدر بلند شدن ، اگه نور از همون اول در دسترس گياه باشه ، ديگه جنگلهاي تنومند نخواهيم داشت ...
ـ يعني راه ديگه اي وجود نداره ؟!
ـ من که راه ديگه اي پيدا نکردم ...
ـ از دوستي برام بگو ! از فتح دل آدمها ! همون طور که آرزوي يک سيب خورده شدنه ، آرزوي منم اينه که دوستم ازم کمکي بخواد ...
ـ اين خيلي قشنگه ! اما دوستي مثل از يه ظرف غذا خوردن مي مونه !! هرچي بيشتر ازش بخوري زودتر تموم ميشه ، تنها کساني مي تونن هميشه از دوستيشون لذت ببرن که ظرف غذاشون رو مرتب براي هم پر کنن !! اما در مورد فتح دلها ! دل يه قله نيست که بشه فتحش کرد ، آدمها رو نبايد فتح کرد ، فتح يه قله به معناي پايان کارت با اون قله است ، آدمها بيشتر شبيه آتيشن ، براي اينکه از گرماي آتيش استفاده کني ، بايد حد نزديک شدن به اون رو پيدا کني ، وگرنه يا مي سوزي ، يا از سرما يخ مي زني ...
ـ چه جوري ميشه اين حد رو پيدا کرد ؟
ـ يادته چطور راه رفتن ياد گرفتي ؟!! ...
امروز در مدرسه محمود ما را مجبور کرد با او هسته بازي کنيم ، محمود که تا ديروز تيله بازي هم بلد نبود ، امروز به گردوبازي هم راضي نمي شود ، محمود هسته بازي را حق مسلم خود مي داند ، ما چيزي از هسته بازي نمي دانيم ، اما بابا مي گويد بازي با هسته ها کار خوبي نيست ، بابا مي گويد بازي هاي هسته اي بچه ها را از فکر درس و مشق مي اندازد و سرشان را به چيزهاي بيهوده گرم مي کند ، ما حرف هاي بابا را نمي فهميم ، چون حتي قواعد بازي محمود را هم بلد نيستيم ، اما آقاي ناظم تهديد کرده من بعد هرکه با هسته بازي کند از مدرسه اخراج مي شود ، خوب لابد هسته بازي ، بازي ِ خطرناکي است ، ما که دوست نداريم از مدرسه اخراج شويم ، ما به درس خواندن احتياج داريم ، محمود اما گوشش به اين حرف ها بدهکار نيست ، محمود عاشق تفنگ بازي و ترقه بازي هم هست ، اصلا محمود بازي هاي خطرناک را دوست دارد ، به گمانم فردا به جاي هسته بازي به سراغ بازي هاي تخمي ديگر برود . مي ترسم عاقبت به خاطر ندانم کاري هاي اين بچه ، عوض درس خواندن آواره ي کوچه و خيابان شويم .