تبليغاتX
کــــــــودکانـه
کــــــــودکانـه
به کتک خوردگان این روز ؛ که هر روز ما چنین بود ...

وقتي که من بچه بودم و بابا هنوز جوان بود خيلي سعي مي کرد مثل بابابزرگ باشد ، شايد هم نمي توانست جز اين باشد ، بابا خيلي وقتها تنبيهاتش را با شيوه ي تربيتي بابابزرگ توجيه مي کرد : "وقتي که ما بچه بوديم ، بابايمان ما را ..." اما من اين را نمي خواستم ، من هنوز که هنوز است دوست ندارم جواب بچگي را با ترکه و شلاق ببينم ، من بابايي مي خواستم که بابا باشد ، نه پاسبان و مفتش و شلاق به دست ...

و از خانه تا مدرسه همه جا سايه ي تنبيه بود ، آقاي ناظم جز زبان خط کش چوبي کلامي بلد نبود و خدا مي داند چند بار در سرماي زمستان دستهاي يخ زده مان را به لطف خط کش آقاي ناظم گرم کرديم . اما از آنهمه وحشت و شلاق ، جز چهره ي پيروزمند آقاي ناظم چيزي برايم نمانده است ، کاش لااقل آقاي ناظم چيز بهتري از خود برايمان به يادگار مي گذاشت ، چرا که اين روزها ، پشت خط هاي شکسته ي صورتش ، حتي از آن غرور پيروزمندانه هم نشاني نيست .

حالا که بابا ديگر پير شده است و من به اندازه ي کافي بزرگ شده ام ، حالا که در دانشگاه کتک مي خورم و در خيابان بازجويي مي شوم ، ديگر نه بابا را مقصر مي دانم ، نه بابابزرگ را ، و نه آقاي ناظم را ... حالا که خوب نگاه مي کنم ، مي بينم آنها هم کودکان کتک خورده ي اين حکومت هايند و کتک زدن تنها چيزي است که حکومت به آنها ياد مي دهد . بيچاره ما که سهم مان از اين همه زندگي تنها همين بود ...

2 نوشته شده در  85/04/18ساعت   توسط Lonely Arman  | 

کودکانه ... یادداشت های آخر شب ... (7)

امروز صبح با صداي کلاغها از خواب بيدار شدم ، نمي دانم چرا کلاغها که هميشه در کتابها با پاييز مي آيند ، هنگام امتحانات بهاري هم سر و کله شان پيدا مي شود ! با وجود اين همه کلاغ روي درخت ، مگر آدم مي تواند دست از پا خطا کند !! هيچ چيز اين دنيا روي حساب نيست ، کافي است من يک شب به اتاق خواب بابا و مامان سرک بکشم تا لولوي توي کمدم مرا با خود ببرد ، آن وقت کلاغها هميشه و همه جا ، زاغ سياه آدم را چوب مي زنند و تازه سيصد سال هم عمر مي کنند ، يادم مي آيد آنروزها که مامان بزرگ زنده بود و خانه ي بابابزرگ هنوز صاحابي داشت ، چقدر از دست اين کلاغها کتک مي خوردم ، کافي بود سر ظهر  که همه خوابند به زير زمين بروم و آشغالهاي هزارساله ي آن را کمي به هم بزنم ، تا بعد از ظهر که همه بيدار شدند ، کتک مفصلي بخورم و با دستها و لباسهاي کثيف راهي حمام شوم ، و آن وقت بود که احساس مي کردم کلاغها بلندتر از هميشه به من مي خندند .

نا مردها ! تمام خوشي تابستان را با خبرچيني شان زهرمار مي کردند ، حتي از شر اين مزاحمان هميشگي نمي توانستم سر يخچال بروم ، نمي دانم آخر آدم را چگونه تا آنجا تعقيب مي کنند . به گمانم کلاغها هم بايد براي خود خبرچين داشته باشند ، کلاغها حتي از خدا هم زرنگ ترند ، چه بسيار بارهايي که در تنهايي اتاقم کارهايي کردم و کسي شک هم نبرد و اين معلوم مي کند خدا که هميشه در همه جا هست آنقدرها هم حواسش به آدم نيست ، هرچند آنروزها اين کشف تازه ام مادربزرگ را چنان ناراحت کرد که تا يک هفته گوشم مي سوخت ، اما من هنوز معتقدم که کلاغها از خدا زرنگ ترند !!

2 نوشته شده در  85/04/11ساعت   توسط Lonely Arman  | 

 
ليست 
وبلاگهای به روز شده