|
کــــــــودکانـه
|
چند وقتي است پشت پنجره ي اتاقت کشيک مي کشم تا دوباره ببينمت ، فقط نمي دانم چرا چراغ هاي خانه تان صبح تا شب خاموش است ، نکند خوابيده اي و ديگر نمي خواهي بلند شوي ؟؟!!
نگاه کن شب ها چقدر روشن شده اند !! نمي فهمم اين همه ستاره چگونه از آن بالا سقوط مي کنند و خانه ها زير اين ستاره باران پر از خاک مي شوند ... حياط ها پر از عروسک هاي پارچه اي بي صاحبند و پسرهاي همسايه با لنگه کفش ها بازي مي کنند ...
من اما همين جا به انتظارت نشسته ام ، راستي اگر بيايي ما دوباره با هم خاله بازي مي کنيم و من اين دفعه برايت مهربان ترين شوهر دنيا مي شوم ، قول مي دهم که ديگر لواشک هايت را کش نروم و لباس هاي عروسک هايت را بي اجازه از تنشان در نياورم ، اگر بيايي تمام گردوهايم را برايت مي شکنم ، جز دو يا سه دانه شان را ، تا بتوانم دوباره گردو بازي کنم و برايت گردو بياورم ، و شب ها دوباره خواب مي بينم که دارم از زير درخت هاي خاموش ستاره هاي افتاده را برايت جمع مي کنم تا دامنت آن قدر پر نور شود که وقتي سرم را بر روي آن مي گذارم خوابم نبرد و حسابي تماشايت کنم .
اين دفعه که بيايي اگر دوست داشتي و دلت به حالم نسوخت تمام مشق هايت را مي نويسم تا ديگر بهانه اي نداشته باشي که زود به خانه برگردي ، حتي اگر خواستي تمام اسباب بازي هايم مال تو ، فقط به شرطي که قول بدهي گاه گاهي من هم با آنها بازي کنم .
خودت خوب مي داني که تابستان چقدر زود به پايان مي رسد و ما چه نقشه ها که برايش نداشته ايم ، کاري نکن که تمام تابستان را پشت پنجره اتاقت به انتظار بنشينم تا تابستان تمام شود و تو نيايي ...
آه ، کاش اين جنگ لعنتي هرچه زودتر ... !!! ...