|
کــــــــودکانـه
|
نيمه هاي شب به راه مي افتي ، کوچه هاي ساکت را يکي يکي ـ يکي يکي عبور مي کني و به خواب مردمکان مي خندي ، بالاي سرت ماه را که مي دزدند ــ آخر ماه رفيق خواب نيست ــ فرياد مي کشي ، در خود مچاله مي شوي ، و کوچه باز در بغض تو سکوت مي کند . مي داني که فرصت نشستن نيست ، بر مي خيزي و کوچه ها را يکي يکي ـ يکي يکي عبور مي کني ...
ـ تقديم به سیاوش که هرگز با سکوت آشتي نمي کند ...