|
کــــــــودکانـه
|
بابابزرگ يحيي ـ خدا بيامرز ـ هر وقت که با بابا دعوايش مي شد سرش را به زير مي انداخت ، بابا از سوختن تخت جمشيد گرفته تا کودتاي مصدق ، بابابزرگ را مواخذه مي کرد ، بابا که هر روز براي قسط خانه و دفترچه هاي من و شيرخشک برادرم ، ترسان به خانه مي آمد ، سراغ آب و نفت مجاني را از بابابزرگ مي گرفت ، بابا که روزي هزار بار زمين و زمان را فحش مي داد و از صبح تا شب ـ به گفته ي خودش ـ مثل سگ کار مي کرد ، شب ها که به خانه مي آمد ، شام را مي خورد و نگاهي به روزنامه مي کرد و زود مي خوابيد ، بابابزرگ که هميشه از نگاه هاي سرزنش آميز پدر فرار مي کرد ، از بالاي عينک و قرآن مرا به سوي خود مي خواند و با افسوس در گوشم به زمزمه مي گفت : يادت باشد کاري نکني که بچه هايت ملامت ات کنند ، کودکان فردا به انتظار تو نشسته اند ...