تبليغاتX
کــــــــودکانـه
کــــــــودکانـه
کودکانه ... یادداشت های آخر شب ... (7)

امروز صبح با صداي کلاغها از خواب بيدار شدم ، نمي دانم چرا کلاغها که هميشه در کتابها با پاييز مي آيند ، هنگام امتحانات بهاري هم سر و کله شان پيدا مي شود ! با وجود اين همه کلاغ روي درخت ، مگر آدم مي تواند دست از پا خطا کند !! هيچ چيز اين دنيا روي حساب نيست ، کافي است من يک شب به اتاق خواب بابا و مامان سرک بکشم تا لولوي توي کمدم مرا با خود ببرد ، آن وقت کلاغها هميشه و همه جا ، زاغ سياه آدم را چوب مي زنند و تازه سيصد سال هم عمر مي کنند ، يادم مي آيد آنروزها که مامان بزرگ زنده بود و خانه ي بابابزرگ هنوز صاحابي داشت ، چقدر از دست اين کلاغها کتک مي خوردم ، کافي بود سر ظهر  که همه خوابند به زير زمين بروم و آشغالهاي هزارساله ي آن را کمي به هم بزنم ، تا بعد از ظهر که همه بيدار شدند ، کتک مفصلي بخورم و با دستها و لباسهاي کثيف راهي حمام شوم ، و آن وقت بود که احساس مي کردم کلاغها بلندتر از هميشه به من مي خندند .

نا مردها ! تمام خوشي تابستان را با خبرچيني شان زهرمار مي کردند ، حتي از شر اين مزاحمان هميشگي نمي توانستم سر يخچال بروم ، نمي دانم آخر آدم را چگونه تا آنجا تعقيب مي کنند . به گمانم کلاغها هم بايد براي خود خبرچين داشته باشند ، کلاغها حتي از خدا هم زرنگ ترند ، چه بسيار بارهايي که در تنهايي اتاقم کارهايي کردم و کسي شک هم نبرد و اين معلوم مي کند خدا که هميشه در همه جا هست آنقدرها هم حواسش به آدم نيست ، هرچند آنروزها اين کشف تازه ام مادربزرگ را چنان ناراحت کرد که تا يک هفته گوشم مي سوخت ، اما من هنوز معتقدم که کلاغها از خدا زرنگ ترند !!

2 نوشته شده در  85/04/11ساعت   توسط Lonely Arman  | 

 
ليست 
وبلاگهای به روز شده