|
کــــــــودکانـه
|
وقتي که من بچه بودم و بابا هنوز جوان بود خيلي سعي مي کرد مثل بابابزرگ باشد ، شايد هم نمي توانست جز اين باشد ، بابا خيلي وقتها تنبيهاتش را با شيوه ي تربيتي بابابزرگ توجيه مي کرد : "وقتي که ما بچه بوديم ، بابايمان ما را ..." اما من اين را نمي خواستم ، من هنوز که هنوز است دوست ندارم جواب بچگي را با ترکه و شلاق ببينم ، من بابايي مي خواستم که بابا باشد ، نه پاسبان و مفتش و شلاق به دست ...
و از خانه تا مدرسه همه جا سايه ي تنبيه بود ، آقاي ناظم جز زبان خط کش چوبي کلامي بلد نبود و خدا مي داند چند بار در سرماي زمستان دستهاي يخ زده مان را به لطف خط کش آقاي ناظم گرم کرديم . اما از آنهمه وحشت و شلاق ، جز چهره ي پيروزمند آقاي ناظم چيزي برايم نمانده است ، کاش لااقل آقاي ناظم چيز بهتري از خود برايمان به يادگار مي گذاشت ، چرا که اين روزها ، پشت خط هاي شکسته ي صورتش ، حتي از آن غرور پيروزمندانه هم نشاني نيست .
حالا که بابا ديگر پير شده است و من به اندازه ي کافي بزرگ شده ام ، حالا که در دانشگاه کتک مي خورم و در خيابان بازجويي مي شوم ، ديگر نه بابا را مقصر مي دانم ، نه بابابزرگ را ، و نه آقاي ناظم را ... حالا که خوب نگاه مي کنم ، مي بينم آنها هم کودکان کتک خورده ي اين حکومت هايند و کتک زدن تنها چيزي است که حکومت به آنها ياد مي دهد . بيچاره ما که سهم مان از اين همه زندگي تنها همين بود ...