<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کــــــــودکانـه</title>
<link>http://koodakaneh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 28 Sep 2007 15:55:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چگونه مي شود يک فيل را درون يخچال جا داد ؟</title>
<link>http://koodakaneh.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ــ اگه از آقاي معلم همچين سوالي رو بپرسم ، سريع يه کاغذ و قلم در مياره ، قيافه اي جدي به خودش مي گيره و شروع مي کنه به ور رفتن با اعداد و ارقام : ضرب ، تقسيم ، مشتق ، انتگرال ... آقاي معلم فکر مي کنه با اين روش مي تونه جواب هر سوالي رو به دست بياره ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ــ اگه از بابابزرگ همچين سوالي رو بپرسم ، تسبيحش رو زمين مي ذاره ، وضو مي گيره ، قرآن رو بر مي داره و استخاره مي کنه ، به نظر اون جواب هر سوالي رو مي شه اين جوري پيدا کرد ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ــ اگه از مامان اين سوال رو بپرسم ، جاروش رو زمين مي ذاره ، کمرش رو صاف مي کنه و مي گه : « برو از بابات بپرس » ، به نظر مامان ، بابا جواب همه ي سوالاي زمينه ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ــ اگه از بابا همچين سوالي رو بپرسم ، يه حبه قند تو دهنش مي ذاره ، استکان چاي اش رو سر مي کشه و شروع مي کنه به فحش دادن به زمين و زمان و خودش رو يه معترض سياسي مي دونه که براش سياست جواب همه چيزه ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ــ اگه از شما چنين چيزي بپرسم ، مي گين : « خوب ساده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;است ، اول در يخچال رو باز مي کنيم ، بعد فيل رو مي ذاريم توش و درش رو مي بنديم » ، براي شما جواب هر سوالي همين قدر ساده است ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ــ اما وقتي از اميرحسين پسر 5 ساله ي صاحب خونه اين سوال رو پرسيدم ، سرش رو يه کم کج کرد و جوري نگام کرد که از خجالت آب شدم ، بعد با همون زبون ساده ي کودکانه اش برام توضيح داد که با يه نگاه مي شه فهميد فيل توي يخچال جا نمي شه ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Sep 2007 15:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koodakaneh&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>koodakaneh</dc:creator>
<guid>http://koodakaneh.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا برای ما کودکان لبنانی عروسک و نان بفرستید ، نه اسلحه ...</title>
<link>http://koodakaneh.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;چند وقتي است پشت پنجره ي اتاقت کشيک مي کشم تا دوباره ببينمت ، فقط نمي دانم چرا چراغ هاي خانه تان صبح تا شب خاموش است ، نکند خوابيده اي و ديگر نمي خواهي بلند شوي ؟؟!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;نگاه کن شب ها چقدر روشن شده اند !! نمي فهمم اين همه ستاره چگونه از آن بالا سقوط مي کنند و خانه ها زير اين ستاره باران پر از خاک مي شوند ... حياط ها پر از عروسک هاي پارچه اي بي صاحبند و پسرهاي همسايه با لنگه کفش ها بازي مي کنند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;من اما همين جا به انتظارت نشسته ام ، راستي اگر بيايي ما دوباره با هم خاله بازي مي کنيم و من اين دفعه برايت مهربان ترين شوهر دنيا مي شوم ، قول مي دهم که ديگر لواشک هايت را کش نروم و لباس هاي عروسک هايت را بي اجازه از تنشان در نياورم ، اگر بيايي تمام گردوهايم را برايت مي شکنم ، جز دو يا سه دانه شان را ، تا بتوانم دوباره گردو بازي کنم و برايت گردو بياورم ، و شب ها دوباره خواب مي بينم که دارم از زير درخت هاي خاموش ستاره هاي افتاده را برايت جمع مي کنم تا دامنت آن قدر پر نور شود که وقتي سرم را بر روي آن مي گذارم خوابم نبرد و حسابي تماشايت کنم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;اين دفعه که بيايي اگر دوست داشتي و دلت به حالم نسوخت تمام مشق هايت را مي نويسم تا ديگر بهانه اي نداشته باشي که زود به خانه برگردي ، حتي اگر خواستي تمام اسباب بازي هايم مال تو ، فقط به شرطي که قول بدهي گاه گاهي من هم با آنها بازي کنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;خودت خوب مي داني که تابستان چقدر زود به پايان مي رسد و ما چه نقشه ها که برايش نداشته ايم ، کاري نکن که تمام تابستان را پشت پنجره اتاقت به انتظار بنشينم تا تابستان تمام شود و تو نيايي ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&amp;nbsp;آه ، کاش اين جنگ لعنتي هرچه زودتر ... !!! ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Aug 2006 21:08:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koodakaneh&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>koodakaneh</dc:creator>
<guid>http://koodakaneh.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به کتک خوردگان این روز ؛ که هر روز ما چنین بود ...</title>
<link>http://koodakaneh.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;وقتي که من بچه بودم و بابا هنوز جوان بود خيلي سعي مي کرد مثل بابابزرگ باشد ، شايد هم نمي توانست جز اين باشد ، بابا خيلي وقتها تنبيهاتش را با شيوه ي تربيتي بابابزرگ توجيه مي کرد : &quot;وقتي که ما بچه بوديم ، بابايمان ما را ...&quot; اما من اين را نمي خواستم ، من هنوز که هنوز است دوست ندارم جواب بچگي را با ترکه و شلاق ببينم ، من بابايي مي خواستم که بابا باشد ، نه پاسبان و مفتش و شلاق به دست ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;و از خانه تا مدرسه همه جا سايه ي تنبيه بود ، آقاي ناظم جز زبان خط کش چوبي کلامي بلد نبود و خدا مي داند چند بار در سرماي زمستان دستهاي يخ زده مان را به لطف خط کش آقاي ناظم گرم کرديم . اما از آنهمه وحشت و شلاق ، جز چهره ي پيروزمند آقاي ناظم چيزي برايم نمانده است ، کاش لااقل آقاي ناظم چيز بهتري از خود برايمان به يادگار مي گذاشت ، چرا که اين روزها ، پشت خط هاي شکسته ي صورتش ، حتي از آن غرور پيروزمندانه هم نشاني نيست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;حالا که بابا ديگر پير شده است و من به اندازه ي کافي بزرگ شده ام ، حالا که در دانشگاه کتک مي خورم و در خيابان بازجويي مي شوم ، ديگر نه بابا را مقصر مي دانم ، نه بابابزرگ را ، و نه آقاي ناظم را ... حالا که خوب نگاه مي کنم ، مي بينم آنها هم کودکان کتک خورده ي اين حکومت هايند و کتک زدن تنها چيزي است که حکومت به آنها ياد مي دهد . بيچاره ما که سهم مان از اين همه زندگي تنها همين بود ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Jul 2006 21:59:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koodakaneh&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>koodakaneh</dc:creator>
<guid>http://koodakaneh.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کودکانه ... یادداشت های آخر شب ... (7)</title>
<link>http://koodakaneh.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;امروز صبح با صداي کلاغها از خواب بيدار شدم ، نمي دانم چرا کلاغها که هميشه در کتابها با پاييز مي آيند ، هنگام امتحانات بهاري هم سر و کله شان پيدا مي شود ! با وجود اين همه کلاغ روي درخت ، مگر آدم مي تواند دست از پا خطا کند !! هيچ چيز اين دنيا روي حساب نيست ، کافي است من يک شب به اتاق خواب بابا و مامان سرک بکشم تا لولوي توي کمدم مرا با خود ببرد ، آن وقت کلاغها هميشه و همه جا ، زاغ سياه آدم را چوب مي زنند و تازه سيصد سال هم عمر مي کنند ، يادم مي آيد آنروزها که مامان بزرگ زنده بود و خانه ي بابابزرگ هنوز صاحابي داشت ، چقدر از دست اين کلاغها کتک مي خوردم ، کافي بود سر ظهر&amp;nbsp; که همه خوابند به زير زمين بروم و آشغالهاي هزارساله ي آن را کمي به هم بزنم ، تا بعد از ظهر که همه بيدار شدند ، کتک مفصلي بخورم و با دستها و لباسهاي کثيف راهي حمام شوم ، و آن وقت بود که احساس مي کردم کلاغها بلندتر از هميشه به من مي خندند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;نا مردها ! تمام خوشي تابستان را با خبرچيني شان زهرمار مي کردند ، حتي از شر اين مزاحمان هميشگي نمي توانستم سر يخچال بروم ، نمي دانم آخر آدم را چگونه تا آنجا تعقيب مي کنند . به گمانم کلاغها هم بايد براي خود خبرچين داشته باشند ، کلاغها حتي از خدا هم زرنگ ترند ، چه بسيار بارهايي که در تنهايي اتاقم کارهايي کردم و کسي شک هم نبرد و اين معلوم مي کند خدا که هميشه در همه جا هست آنقدرها هم حواسش به آدم نيست ، هرچند آنروزها اين کشف تازه ام مادربزرگ را چنان ناراحت کرد که تا يک هفته گوشم مي سوخت ، اما من هنوز معتقدم که کلاغها از خدا زرنگ ترند !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Jul 2006 11:50:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koodakaneh&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>koodakaneh</dc:creator>
<guid>http://koodakaneh.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم بزرگ ها بچه ها را نمی فهمند ، حتی اگر پاپانوئل باشند ...</title>
<link>http://koodakaneh.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;از دودکش بخاري که پايين مي اومد حسابي مراقب لباسهاي قرمز و تميزش بود ، به خصوص با اون کلاه دراز منگوله دارش خيلي دوست داشتني شده بود ، بين راه يه بار ديگه ليست کارهاي اون شب رو مرور کرد ، دقيقا 1532 بچه اون شب منتظرش بودن ، بايد کادوهاي سال نوي همه رو تا صبح به دستشون مي رسوند ، شب پرکاري بود ، ديگه بيشتر از اين معطل اش نکرد ، از دودکش پايين اومد و از اتاق ها آروم و بي صدا عبور کرد تا به اتاق مورد نظر رسيد ، دستش رو توي کوله ي قرمز و سنگينش فرو برد و به دنبال چيزي که مي خواست گشت ، بعد آروم و بي صدا جعبه اي کوچيک رو توي کفش دخترک گذاشت و از خونه خارج شد ، سوار درشکه شد و گوزن ها رو هي کرد ، حالا بايد به 1531 خونه ي ديگه سر مي زد ، خونه ها رو يکي يکي مي گشت و توي کفش ها آرزوهاي کودکانه ي بچه ها رو مي ذاشت ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;و مي گشت و مي گشت و مي گشت ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;*&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;کم کم هوا داشت روشن مي شد و پايان کار پاپانوئل فرا مي رسيد ، اما هنوز يه هديه ي ديگه مونده بود ، يعني کسي رو از قلم انداخته ؟! نه ، ممکن نبود ، تو هر خونه اي که بچه اي زندگي مي کرد و کنار هر تختي که کفشي جفت شده بود هديه اي قرار داشت ، اما هنوز يه هديه باقي مونده بود ، پس پاپانوئل معطل اش نکرد و دوباره به تموم خونه ها سرک کشيد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;*&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;ـ سلام پاپانوئل ، چرا اينقدر دير اومدي ؟ از اول شب تا الان منتظرتم ، ديگه داشت کم کم خوابم مي برد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;پاپانوئل نگاهي به پسرک انداخت ، بعد در حالي که سعي مي کرد خودش رو آروم و مهربون جلوه بده پرسيد :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;ـ پس کفشهات کو ؟ چرا جفتشون نکردي ؟ آخه فکر نکردي چه جوري پيدات کنم ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;ـ چيزي رو که مي خواستم آوردي ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;پاپانوئل که از خستگي توان ايستادن نداشت ، ديگه نتوست بيشتر از اين جلوي خودش رو بگيره :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;ـ جواب منو بده ، پرسيدم چرا کفشهاتو کنار تختت جفت نکردي ؟ تو اين همه سالي که مشغول اين کارم پسري به بي انظباطي تو نديده ام ، آخه چرا فکر منو نمي کني ؟ چقدر دنبال تو بگردم ؟ تازه اونم شب عيد ... اصلا تقصير من بود که اين شغل رو انتخاب کردم ، هيچ چيز سخت تر از کار کردن با بچه ها نيست ، اونم بچه هاي بي انظباطي مثل تو ... دوست دارم هرچه زودتر بازنشسته بشم تا از شر همتون راحت شم ، من پيرمرد با اين سن و سالم از بس راه رفتم نمي تونم روي پاهام بند شم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;پسرک که تا اون لحظه سرش رو پايين انداخته بود ، ناگهان بغضش ترکيد و وسط حرف پاپانوئل پريد :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;ـ بازم خوش به حالت که پايي براي راه رفتن داري ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;سپس در حالي که زير پتو دراز کشيده بود ، تکوني به خودش داد ، پتو رو کنار زد و پاپانوئل از خجالت بر جاش خشک شد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jun 2006 08:44:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koodakaneh&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>koodakaneh</dc:creator>
<guid>http://koodakaneh.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسوده بخوابید !!!!!!!!!...</title>
<link>http://koodakaneh.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;ساعت سه و چهل و سه دقيقه ي بامداد ! اينجا هيچ جا نيست ... صداي ما را در خواب مي شنويد ... اگر مشغول افتادن از صخره هستيد ، اگر در خيابان قدم مي زنيد ، اگر نمي توانيد فرار کنيد ، لطفا همه ي اين خوابها را براي چند لحظه کنار بگذاريد و به خوابهاي داغي که هم اکنون به دستمان رسيد توجه فرماييد : &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;بر طبق آخرين گزارشهاي رسيده آمار جرم و جنايت در کشور به صفر رسيده است ، تمام کودکان بي سرپناه اسکان يافته اند ، تعداد بيکاران در کشور کمتر از استانداردهاي جهاني است ، حقوق تمام کارمندان و کارگران پرداخت شده است ، وضعيت بهداشت در کشور رضايت بخش است ، به علت نبود بيسواد همه ي نهضت هاي سواد آموزي تعطيل شده اند ، ايران امن ترين کشور جهان اعلام شده است ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;اين بود جديدترين خوابهاي اين ساعت ، تا بخش بعدي به اتفاق ديگر همکارانم شما را به دست خواب مي سپارم . آسوده بخوابيد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 May 2006 08:10:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koodakaneh&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>koodakaneh</dc:creator>
<guid>http://koodakaneh.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای خواهرانم ...</title>
<link>http://koodakaneh.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;خواهرم !! بگو چه کسي ترانه هاي تو را به باد داد ؟ نگاه کن ، ترانه هاي تو با گلوله از آسمان مي بارد ، شايد که بوي مرده ي خانه هاي ويران را ، مي خواهند با ترانه ي تو از يادها ببرند !! راستي آن حياط خانه ي ما نيست که درختانش چون اعداميان گلوله بارانند ؟! ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;*&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;خواهرم !! چرا هميشه تو را از کنار من مي دزدند ؟ آخر شريک سفره ي خالي و نان بياتم به جز تو کيست ؟ آخر به جز تو دست هاي چه کس زخم هاي مرا پناه خواهد بود ؟ ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;*&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;خواهر !! به آسمان که نگاه مي کني کمي مراقب باش ، گلوله ها اين بار وجود تو را نشانه مي روند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 May 2006 21:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koodakaneh&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>koodakaneh</dc:creator>
<guid>http://koodakaneh.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من با بطالت پدرم هرگز بیعت نمی کنم ...</title>
<link>http://koodakaneh.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;بابابزرگ يحيي ـ خدا بيامرز ـ هر وقت که با بابا دعوايش مي شد سرش را به زير مي انداخت ، بابا از سوختن تخت جمشيد گرفته تا کودتاي مصدق ، بابابزرگ را مواخذه مي کرد ، بابا که هر روز براي قسط خانه و دفترچه هاي من و شيرخشک برادرم ، ترسان به خانه مي آمد ، سراغ آب و نفت مجاني را از بابابزرگ مي گرفت ، بابا که روزي هزار بار زمين و زمان را فحش مي داد و از صبح تا شب ـ به گفته ي خودش ـ مثل سگ کار مي کرد ، شب ها که به خانه مي آمد ، شام را مي خورد و نگاهي به روزنامه مي کرد و زود مي خوابيد ، بابابزرگ که هميشه از نگاه هاي سرزنش آميز پدر فرار مي کرد ، از بالاي عينک و قرآن مرا به سوي خود مي خواند و با افسوس در گوشم به زمزمه مي گفت : يادت باشد کاري نکني که بچه هايت ملامت ات کنند ، کودکان فردا به انتظار تو نشسته اند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 May 2006 13:00:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koodakaneh&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>koodakaneh</dc:creator>
<guid>http://koodakaneh.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آندرومدا یا زن به زنجیر کشیده شده ...</title>
<link>http://koodakaneh.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;گفتي مي خواي دختر خوبي باشي ، ها ؟!! پس به چيزايي که بهت ميگم خوب گوش کن ... اول از همه حجابت رو خوب حفظ کن ، اون وقت مرواريدي ميشي که تو صدف ... آره ، مي دونم ، مرواريد تا تو صدف باشه جلوه اي نداره ، اما اينجوري خودت رو از نگاه نامحرم حفظ مي کني ، اون وقت ديگه دچار هيچ بلايي نميشي ! با غريبه ها هم حرف نزن ، تو حياط بازي نکن ، موقع راه رفتن سرت رو پايين بگير ، درس ات رو خوب بخون ، اما همين که يه مدرکي بگيري کافيه ، به فکر کار و ادامه تحصيلم نباش ، محل کار زن خونه است ، وقتي با مردها حرف مي زني ـ هرچند حرف زدن با مردها کار خوبي نيست ـ روت رو خوب بپوشون ، تو چشمشون زل نزن ، مواظب حرکاتت باش ، خونه ات رو هميشه تميز نگه دار ، رخت ها رو به موقع بشور ، ظرفي رو نشسته نذار ، به فکر بيرون رفتن و گشت و گذار هم نباش ، جاي زن توي خونه است ، خودت رو فداي بچه ها و مردت کن ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;از شوهرت نافرماني نکن ، اگرم کتک خوردي آروم گريه کن ، مردها اينجورين ديگه ! نميشه کاريشون کرد ! توي روي مردت واي نسا ، شام اش رو به موقع بيار ، لباساش رو هم به موقع بشور ، هميشه مواظب جورابهاش باش که يه وقت سوراخ نباشن ، آخه مي دوني ، خودشون که به فکر اين چيزا نيستن ، اين کارها وظيفه ي توست ، موقع خريد دقت کن ، خرج اضافي براي خودت نکن ، سعي کن آشپزي ت هم خوب باشه ، واسه همينه ميگم از الان ناهار خونه رو تو درست کن ديگه ، يه چيزي رو هم هرگز فراموش نکن : بايد با لباس سفيد بري خونه ي شوهرت ، با لباس سفيد هم برگردي ، تا بوده همين بوده ! پس به چيزايي که گفتم با دقت عمل کن ، اينجوري يه دختر خوب ميشي !!...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;ــ « آنرومدا » نزديکترين کهکشان به کهکشان راه شيري است ، اين کهکشان در عربي « امره المسلسله » به معني &lt;B&gt;زن به زنجير کشيده شده&lt;/B&gt; ناميده مي شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Apr 2006 20:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koodakaneh&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>koodakaneh</dc:creator>
<guid>http://koodakaneh.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدا با سکوت آشتی نمی کند ...</title>
<link>http://koodakaneh.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;نيمه هاي شب به راه مي افتي ، کوچه هاي ساکت را يکي يکي ـ يکي يکي عبور مي کني و به خواب مردمکان مي خندي ، بالاي سرت ماه را که مي دزدند ــ آخر ماه رفيق خواب نيست ــ فرياد مي کشي ، در خود مچاله مي شوي ، و کوچه باز در بغض تو سکوت مي کند . مي داني که فرصت نشستن نيست ، بر مي خيزي&amp;nbsp; و کوچه ها را يکي يکي ـ يکي يکي عبور مي کني ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;ـ تقديم به&amp;nbsp;&lt;A href=&quot;http:///&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.siaavash.blogsky.com/&quot; target=_blank&gt;سیاوش&lt;/A&gt; که هرگز با سکوت آشتي نمي کند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Apr 2006 15:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koodakaneh&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>koodakaneh</dc:creator>
<guid>http://koodakaneh.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
